X
تبلیغات
وبسایت رسمی DJ masoud tayfor
                               http://ax2pix.persiangig.com/image/Tak/010/by-Ax2Pix.tk-wallpaper-2393287.jpg                       ادامه مطلب         

موضوعات مرتبط: موزیک

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه بیستم آذر 1392 | 23:53 | نویسنده : احسان |

Elton John - Home Again


موضوعات مرتبط: موزیک

ادامه مطلب
تاريخ : شنبه هجدهم آبان 1392 | 0:13 | نویسنده : احسان |



تاريخ : جمعه دوازدهم مهر 1392 | 23:13 | نویسنده : احسان |



تاريخ : جمعه دوازدهم مهر 1392 | 23:11 | نویسنده : احسان |

                                                                                                                                                                    یـاבت

       ــﮧ ؟؟؟

بـهـــم گفـتــــے تـــو بـه مـن نـمیــاے؟؟؟!!

 باشــﮧ..."من" بــﮧ "تو" نمیام

 ولی בمت گرم  تــو بـﮧ خــــوבت بــــیـــــــا...


موضوعات مرتبط: عاشقانه

تاريخ : شنبه سی ام شهریور 1392 | 21:34 | نویسنده : احسان |

اگه گفتی امروز چه روزیه ؟ بگو دیگه ! زیاد فکر نکن ! امروز همون روزیه که دلم برات تنگ شده !



تاريخ : دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1392 | 1:51 | نویسنده : احسان |

خیلی از یخ کردن های ما از سرما نیست!!!
لحن بعضی ها زمستونیه.......!!


آنروزکه سقف خانه ها چوبی بود!
گفتارو عمل در همه جا خوبی بود!
امروز بنای خانه ها سنگ شده!
دلها همه با بنا هماهنگ شده!
---------------------------------------------


گرگها هرگز گریه نمیکنند اما گاهی عرصه زندگی چنان بر آنها تنگ میشود
که بر فراز بلندترین قله ها دردناک ترین زوزه ها را میکشند


---------------------------------------------
باران کـه میبـارد......
دلـم بـرایت تنـگ تـر می شـود.....
راه می افـتم ...
بـدون چـتـر ...
من بـغض می کنـم ...
آسمـان گـریـه ...
---------------------------------------------


اگر درد داری... تحمل کن...
روی هم که تلنبار شد...
دیگر نمیفهمی کدام درد از کجاس...
!
کم کم خودش بی حس میشود...!
---------------------------------------------


گاهی انسان ، به حال خویش می گرید که چرا انسانیت دارد در قبال بعضی ها ..!!!
---------------------------------------------


آدمک آخر دنیاست بخند
آدمک مرگ همینجاست بخند
دست خطی که تو را عاشق کرد
شوخىکاغذی ماست بخند
آدمک خر نشوی گریه کنی
آن خدایی که بزرگش خواندی
بخدا مثل تو تنهاست بخند
---------------------------------------------


سرم را شاید بتوانند دیگران گرم کنند اما وقتى تو نیستى،هیچکس نیست دلم را گرم کند!


به تنهائیم خیانت نمیکنم زیرا خیانتی سنگینتر انتظارم را خواهد کشید ....


میروی تعجب نکن چرا گریه نمی کنم زیرا رفتن تو یه لحظه و فاصله ی تنهایی یه عمر



تاريخ : دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1392 | 1:17 | نویسنده : احسان |

رفتی؟ بی خداحافظی؟ فکر دلم نبودی که بی تو عذاب میکشد؟ فکر من نبودی که بی تو زندگی برایم جهنم می شود؟ مگر یادت نیست حرفهای روز آشنایی مان را؟ مگر قول ندادی همیشه با من بمانی و مرا تنها نگذاری؟ تو که اینک مرا تنها گذاشتی ، تو که بر روی قلبم پا گذاشتی چه زود فراموشم کردی ، مرا آواره کوچه پس کوچه های شهر بی محبتی ها کردی مگر نمیدانستی بعد از تو دلم را به کسی نمیدهم؟ مگر نگفته بودم عاشق شدن یک بار هست و دیگر عاشق کسی نمیشوم؟ ...



تاريخ : یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1392 | 9:8 | نویسنده : احسان |
به زودی اهنگ http://ax2pix.persiangig.com/image/Tak/010/by-Ax2Pix.tk-wallpaper-2185629.jpgجدید تایفور 

تاريخ : پنجشنبه بیست و هشتم دی 1391 | 21:10 | نویسنده : احسان |
قلب لحظه های با تو بودن
چقدر تند تند میتپید
گویی میخواست جا نماند
از عقربه هایی که زمان با تو بودن را تحمل نمیکردند
گویی بودنت همچون دیازپامی بوده برای چشمانم
آنچنان در آرامش فرو میرفتم که چرخش عقربه هارا
تپش قلب لحظه هارا
همه چیز را
نمیدیدم
وقت رفتنت که رسید
گویی جراح مجرب لحظه هایمان هم نتوانست بگوید
متاسفم...
و من 
بی صدا به چرخش بیهوده ثانیه شماری فکر کردم
که لحظه های تو و من را بی مقدمه دور میزد
چه دقایقی بودند آن ساعت ها
که روز های شیرین را برای تلخی این ماه ها رقم زدند
...


تاريخ : دوشنبه بیست و هفتم آذر 1391 | 16:45 | نویسنده : احسان |
تاريخ : یکشنبه بیست و ششم آذر 1391 | 22:24 | نویسنده : احسان |

دلتنگ توام.
تا شادمانه مرا ببینند
شاخه‌ها
به شکل نام تو سبز می‌شوند
،
پرنده کوچکی که نمی‌دانم نامش چیست
حروف نام تو را
بر کتابم می‌ریزد
،
آفتاب
به شکل پروانه‌ای از مس
گرد صدایم
بال می‌زند
،
و می‌دانم سکوت
فقط به خاطر من سکوت است
،
اما من
دلتنگ توام
شعر می‌نویسم
و واژه‌هایم را کنار می زنم
که تو را ببینم ...

پاییز تنهایی




تاريخ : شنبه بیست و نهم مهر 1391 | 23:50 | نویسنده : احسان |
یادت هست ..

تک تک لحظاتی ک گذراندیم .. برای باهم بودنمان .. ب یاد داری..

حال .. آهوی گریز پآیی بآش ؛ ب دنبال سرنوشتی که من از آن خط خورده ام .. فرار کــن

آنقدر خودم را دور میـکنم .. که نآخواسته ؛ از وجودت حذف شوم ..

یادت هست ..

دوست دارم ها را .. آرام نجوا میکردم .. من بیشــتر ها را ؛ فریاد میزدی ..

حال .. میخواهم چراغ هآی ِ این بودن هایم را خاموش کـنم .. تاریک ِ تاریک ..

میخواهم آتش ِ رفتنم .. تو را گرم نگه دارد .. تا زمانیکـه .. ماندن با کسی ، داغت کند ..

من رفتنــی ترین رهگذر ِ این دنیآی ِ وارونه ی احساست خواهم بود ..

چـه رآحت ، قول های ِ مردانه ات را .. با آب ِ دهآنت ؛ قورت دادی ..

باور های ِ من هم .. چـه سخت شدند بعد از شنیدن ِ وجود ِ خارجی ِ احساسی که قرار بود همیشه باشد !

خواهم رفت های ِ درونیــم .. ب زبان آمدند .. داد زدند .. حقیقت ِ کهن بودنشآن میچکـید از آن..

غصه ندارد ؛ تو راه را درست آمدی .. این مـَن بودم کـه اشتبآه آمدم .. باور کن (!)

همان دلی ک میخواست روزی تآ انتهای ِ این دنیای ِ محدود ِ دو نفره بیاید را .. امان ندادی!!

آری من دگر میخواهم بروم ...


خودم را نمیدانم .. امآ این سوال ِ بی علامت سوال ِ همیشگیت .. سخت زبانم را میچسباند ب دهانم..

همان سوال ِ : اینجوری راحتی ؟ .. که ب شکل ِ هرجور راحتی ، تغییر ِ هویت داده ..

درست ، مثل ِ تو ..

تماشا میکـنم این بار...عقب عقب رفتن ِ گام هایم را.. از کسی که ابصار ِ دلم را ب دست داشت ..

درست ، مثل ِ تو ..

با کمی سکوت ِ بی احساس ِ پُر اجبآر .؛. خداحافظ ـ ـ ـ ـ ـ


تاريخ : شنبه بیست و دوم مهر 1391 | 21:24 | نویسنده : احسان |

مدام دروغ بگو لبخند بزن

مبادا کسی بفهمد لبخند تو از درد است

نکند کسی بفهمد تمام شادی هایت دروغ است



پ.ن:آدم ها با دروغ اُنس گرفته اند ،راست که میگویی به ضرب گلوله دلت را نشانه میگیرند

پ.ن: خدایا راه حل تازه داری میخواهم از نفرت انگیز ترین موجوداتت قدردانی کنم؟؟

پ.ن: دور بایست و تماشا کن خزان روزهایم را



تاريخ : جمعه بیست و یکم مهر 1391 | 18:36 | نویسنده : احسان |
این چند روزه دوباره حس عجیبی دارم
پر از حس های درهم و برهم ...
مثل غذای عجیبی که موادش رو میتونی تشخیص بدی
اما خود غذا معلوم نیست چیه
به قولی جزئیات خوب و معلومه ولی مرده شور ترکیبمو ببره...
پرم از حس استرس
تنهایی
اضطراب
غم
خوشی
مسخره گی
خنده
بی حوصله گی
پر از انرژی
و خیلی چیزای دیگه
و مهم تر از همه بی تفاوتی...
نمیدونم چه مرگمه
هم میخوام توی جمع باشم
هم حوصله هیچ کس رو ندارم
هم میخوام برم یه گوشه تنها باشم
هم حوصله خودم رو حتی ندارم
حتی حسش نیست برم تو بحرش ببینم چمه که جالبه یا نه!!!...
دلم میخواد به حالت تعلیق در بیام
مثل برزخ
کاش زندگی هم مثل کار بود تا بتونی واسه ساعتی یا چند روزی از خدا مرخصی بگیری بری یه جا که حتی خدا هم نباشه...!!!
حتی خودتم نباشی
بعد دوباره برگردی سر زندگیت
مثل بچه آدم
ولی خوب تا حالا اینجوریشو تجربه نکرده بودم
انگار همه حسا باهم دیگه ، به هم دیگه لولیدن...!!!
خدایا مرخصی میدی یه چند روز برم برگردم؟...


تاريخ : یکشنبه شانزدهم مهر 1391 | 13:15 | نویسنده : احسان |


میخوام فراموشت کنم چشماتو از یاد ببرم

میخوام که از یادم بره رفتی چی اومد به سرم

دیدم نمیشه...

هرچی که خواستم بعد تو باخاطراتت سر کنم

یا با همین خاطره ها رفتنتو باور کنم

دیدم نمیشه...

 

دیدم نمیشه هرکسی جاتو تو قلبم بگیره

اینهمه خاطرات تو یه روز تو قلبم بمیره

دیدم نمیشه ... دیدم نمیشه




تاريخ : دوشنبه دهم مهر 1391 | 20:23 | نویسنده : احسان |

من میشم یه فال حافظ که واست معجزه داره         

شکل اون نیلوفری که گل و مردابی نداره

من میشم شکل پرس

تو که واسش تو انتظاره

مث اون شقایقی که رنگ به رخساره نداره

من میشم باغبون دل که واست معنا نداره

شایدم یه اشتباه بود که شدم شکل بهاره

من میشم اون دختری که واسه تو عشقو میاره

تو میگی بهار نمیخوای همیشه بارون میباره

من میشم یه کوچه باغو تو میشی رهگذر اون

من میشم یه آسمون عشق تو میشی صدای بارون

من میشم یه اسب وحشی که کسی رامش نکرده



تاريخ : شنبه هشتم مهر 1391 | 2:39 | نویسنده : احسان |

               
    

چته رفیق عاشق من

چرا سراغ اونی که رفته رو بازم داری می گیری؟؟


اون بر نمی گرده  پیشت

بسه دیگه بهونه گیری

اگه به فکر اون باشی

یه روزی از غصه می میری



ببین چه حال و روزی داری

تمومه زندگیت شده سه چهار تا عکس یادگاری


منتظر یه فرصتی شروع کنی به گریه زاری

این دست تقدیره عزیز من تو تقصیری نداری




اون فراموشش بکن اون دیگه عشقتو نمی خواد

دیگه مثل قدیما سر قرارتون نمی یاد


اون حالا با یکی دیگه نشسته  و بهت می خنده

چشماشو بسته و به این همه گریه زاریات می خنده

چشماشو بسته و به این همه گریه زاریات می خنده


       
 



تاريخ : سه شنبه چهارم مهر 1391 | 22:45 | نویسنده : احسان |
از خودت بگو … این روزها چه میکنی؟
مدتیست از تو بی خبرم ، این روزها کجایی؟
من که این روزها کارم اشک ریختن است
راستش را بخواهی از دلتنگی ات پریشانم.
تو هم عادت كردي؟ديگه راحتي نه؟با يكي ديگه...تونستي پيدا كني؟هموني كه هميشه ازش تعريف ميكردي
این روزها بدجور درگیر دل منی .
من خوبم!همون چيزاي هميشگي قرص هاي خواب اور وخنده هاي الكي!حالم خيلي خوبه تو كه منو ميشناسي
كاش براي اخرين بار يتونم ببينمت،تو او قيافه زيبات محو بشم
براي اخرين بار مال من باشي،براي اخرين بار با تو از خواب بيدار شم
باور كن ديگه چيز جديدي نيست،يكمي پير شدم و موهام سفيد شدن
رفتی ومنو تو این شبهای سیاه تنهام گذاشتی
کاش بدونی چقد تنهام و محتاج یک نگاه زیبای توام

تاريخ : یکشنبه دوم مهر 1391 | 23:36 | نویسنده : احسان |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.